در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیاید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
به وسعتي كه تو داري قسم كه وسعت عشق
به ذهن خسته ي اين حجم كم نمي آيد
حريم پاك تو اوج حضور خداست
مرا چه سودكه دل در حرم نمي آيد
اگر چه وصف رخت در قلم نمي آيد
قلم ز دست نهادن دلم نمي آيد
حريم پاك تو اوج حضور خداست
اي صد افسوس كه دل در حرم نمي آيد
طي شد اين عمر توداني به چه سان؟
پوچ وبس تند،چونان باد دمان
همه تقصير من است،اينكه خود ميدانم
كه نكردم فكري،كه تعمق ننمودم روزي،ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمرگران؟
كودكي رفت به بازي
به فراغت به نشاط
فارغ از نيك وبد ومرگ وحيات
همه گفتند:«كنون تا بچه است ،بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،بايدش ناليدن»
...من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟چرا مي آييم؟به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
...نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيك وبد ومرگ وحيات
بعد از آن باز نفهميدم من،به چه سان عمر گذشت!
ليك گفتند همه:«كه جوان است هنوز بگذاريد جواني بكند،بهره از عمر برد،كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد ومست ،بعد از اين باز ورا عمري هست.»
يك نفر بانگ برآورد:«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند.»
ديگري آواداد:«كه چو فردا بشود فكر فردا بكند»
سومي گفت:«همان كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،همچنين فردايش.»
با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ چه سان جواني بگذشت
آن همه قدرت ونيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكرنه تعمق نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي ومسخرگي
چه توناني زكف دادم مفت
من نفهميدم وكس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!!!
...اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش فهميدم
حال مي فهمم هدف از زندگي اين است رفيق!
من شدم خلق كه با عزمي جزم ودلي مهدي عزم
پاي از بند هوس ها گسلم ،پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت وآز وحسد وكينه وبخل
مملو از عشق وجوانمردي وزهد در ره كشف حقيقت كوشم
شربت جرات واميد وشهادت نوشم
زره جنگ براي بد ونا حق پوشم
ره حق پويم وحق جويم وپس حق گويم
آنچه آموختاه ام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردموبا شعله خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد وبي جوش وخروش
عمر بر باد به حسرت خاموش
...اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهمم:
حال مي پندام كه سه روزاز عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل
به زباني ديگر :كودكي در غفلت،نوجواني شهوت،در كهولت حسرت.
س.كاشاني(با تلخيص وتخلص)
كه تنها با خود خويش مي گردم
نه در دشت نه در صحرا
كه در خود خود مي گردم
مي خوانم
مي خندم
من ز اين سوي تنهايي تا آن سويش
مي گردم
ودرآنجا،جا پاي تو را مي جويم
جاي آن لحظه كه در خلوت من پا نهادي
واز شوق حضورت
هنوز خلوتم لبريز از بوي حضور است
من به خود مي بالم
من در خود خويش مي گردم
من در خود خويش هنوز جا پاي تو را مي جويم!!!!!!
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
سود وسرمايه بسوزي ومدارا نكني
رنج مارا كه توان برد به يك گوشه چشم
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
ديده ي ما چوبه اميد تو درياست چرا
به تفرج گذري بر لب دريا نكني
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن،تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ وچوب شد نيامدي
براي ماكه خسته ايم ودل شكسته ايم كه نه
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ،ظهر ؛غروب شد نيامدي
عشق تو را به قيمت دنيا نمي دهم
دنيا كم است به قيمت عقبي نمي دهم
ده ها هزار يوسفم ببخشد ار جهان
تاري زموي يوسف زهرا نمي دهم.
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
سود وسرمايه بسوزي ومدارا نكني
رنج مارا كه توان برد به يك گوشه چشم
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
ديده ي ما چوبه اميد تو درياست چرا
به تفرج گذري بر لب دريا نكني
ماسوا درانتظارمقدمت جان برلب است
اي جمال بي مثالت قبله ي اهل ولا
كعبه ي دل راصفا ازآفتاب روي توست
از حجاب غيب بنما چهره ي خود مهديا
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني چون نيك بديدم به حقيقت به از آني
شيرين تر ازآني به شكر خنده گويم اي خسرو خوبان كه تو شيرين زماني
گويي بدهم كام وجانت بستانم ترسم ندهي كامي وجانم بستاني
چون اشك بيندازيش از ديده مردم آن را كه دمي از نظر خويش براني
دلم تنگ است اين شب ها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را زاحساسم تومي داني
شدم از درد وتنهايي گلي پژمرده و غمگين
بيا مهدي كه دردم را تو مي داني
شرح حال دل هاي منتظر همه آناني كه انتظار ظهورش را مي كشند:
«« اي خدا مهدي (عج)نيامد»»
شد زكف صبر وقرارم طاقت دوري ندارم
در رهش چشم انتظارم «اي خدا مهدي نيامد»
دل همي سوزد زداغش چون شقايق هاي باغش
از كجا گيرم سراغش «اي خدا مهدي نيامد»
نيست جز او گفت وگويم هر طرف در جستجويم
سوزم وهر لحظه گويم «اي خدا مهدي نيامد»
اي شب!اي مه!اي ستاره! شدزغم دل پاره پاره
ورد من باشد هماره «اي خدا مهدي نيامد»
در غم عشقش بنالم همدم آه وفغانم
هست از آن ورد زبانم «اي خدا مهدي نيامد»
جلوه اش هر ديده جويد راه عشقش دل بپويد
كعبه هم هر لحظه گويد «اي خدا مهدي نيامد»
گل جمالش را ستايد سرو سر بر خاك سايد
در چمن بلبل سرايد «اي خدا مهدي نيامد»
تا به كي اين بي قراري در غمش بي اختياري
تا به كي گويم به زاري «اي خدا مهدي نيامد»
آه آه از درد هجران آه از دوريّ جانان
صبرمن آمد به پايان «اي خدا مهدي نيامد»
هست وصلش آرزويم در صفاومروه جويم
در طواف كعبه گويم «اي خدا مهدي نيامد»
دل چو گل خواهد شكفتن مژده ي وصلش شنفتن
تا به كي بايست گفتن «اي خدا مهدي نيامد»
تا ما اهل انتظاريم جمعه مون سرد وكسل نيست
جمعه روز خوب عشقه روز تعطيليه دل نيست
توكه يك گوشه ي چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد كه تو باشي ومراغم ببرد
یا با صالح هر کجا هستی یاد ما هم باش

به منظور ترویج فرهنگ مهدویت ، استفاده از مطالب وبلاگ حتی بدون ذکر نام و منبع جایز می باشد.
All Rights Reserved 2005-2006 © by aghamiad.blogfa.com